تبليغاتX
پیامبر من

هنوز نميدانم کجای نام من حرفی برای لحظه ای سکوت از من دريغ داشت 

که بی بهانه معصومانه دلم را دلتنگ نمودی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:33 توسط م |

لحظه هايي را که بي تاب و دلواپس پشت ديوار سه شنبه هاي مظلوم و تنها ، بي پدر مانده ايم و

 

قدمهايي را که ديگر از پا افتاده اند تا رسيدنت را به حقيقت قريب کنند و تو  اي پسر طه بيا که

 

غريبي‌مان را ديگر خسته ايم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:6 توسط م |

 

مدتهاست که ديگر شروع هيچ آغازي را نديده‌ام و نيافته‌ام!...

 

سهم سنگين سکوت و خاموشي و تنهايی من؛

 

ابديت را خواهد شکست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:11 توسط م |

شروع یک دمیدن تازه ی حس،

 

تو در من آغاز یافتی

 

بى لحظه ای مکث و بى اشاره ای درنگ بر من وارد گشتى...

 

زمانی را که من بی صبرانه، در نهایت بی کلامی، سراغ از آغاز تو می یافتم، پایان یافتم.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:5 توسط م |

به من لبخند بزن...

هنوز آشناست

هرگز لبخند پاک و آشنای تو را از یاد نخواهم برد.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48 توسط م |

 ... و  تو سراسيمه از راه ميرسی،

 

در خاموشیِ خيابان‌هايی که می‌توانيم روزی در پياده‌روهايش قدم بزنيم، باهم...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:58 توسط م |

خيالي نيست ؛  تو تا ابد گم باش، تا انتهای رسيدن به تو  همچنان خواهم ماند.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:14 توسط م |

مي‌دانم ، تا طلوع صبح زيبای تو فاصله‌ای نيست...

 

"تو نزديک‌تر به من از پيش می‌‌شوی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:45 توسط م |

بی رخ ماه تو من به کجا روانه شم"

 

"دلم می‌خواست می‌دونستی که چقدر خواستنت دوست داشتنيه!!!!!!! ......

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:51 توسط م |

من رسيدم تو اما هنوز...

 

"با يه گل سرخ زوار در رفته توی دست، حيرون خيابونا.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:35 توسط م |

محال نيست،تنهايی ابدي نيست...سکوت کن ، آمدنش نزديک است. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:2 توسط م |

امروز تکرار است و فردا بازتاب امروز " درست همانند پرينت پری‌ويو و پرينت...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:38 توسط م |

سبز کن مرا ، نيازم را به آفتاب ساده مپندار

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:24 توسط م |

هر روز که مي‌گذرد...بيشتر از پيشتر نگران ميشوم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:37 توسط م |

دلم برای خودم تنگ شده.......

چند روزی ميشه نديدمش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط م |

نزدیک من آی

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:37 توسط م |

من به تو می اندیشم ......  مرا احساس کن

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:19 توسط م |

تمام تنهایی ام را با تو تقسیم میکنم وبی تو من آنها را تنها میگذارم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 22:16 توسط م |