هنوز نميدانم کجای نام من حرفی برای لحظه ای سکوت از من دريغ داشت
که بی بهانه معصومانه دلم را دلتنگ نمودی
لحظه هايي را که بي تاب و دلواپس پشت ديوار سه شنبه هاي مظلوم و تنها ، بي پدر مانده ايم و
قدمهايي را که ديگر از پا افتاده اند تا رسيدنت را به حقيقت قريب کنند و تو اي پسر طه بيا که
غريبيمان را ديگر خسته ايم.
مدتهاست که ديگر شروع هيچ آغازي را نديدهام و نيافتهام!...
سهم سنگين سکوت و خاموشي و تنهايی من؛
ابديت را خواهد شکست.
شروع یک دمیدن تازه ی حس،
تو در من آغاز یافتی
بى لحظه ای مکث و بى اشاره ای درنگ بر من وارد گشتى...
زمانی را که من بی صبرانه، در نهایت بی کلامی، سراغ از آغاز تو می یافتم، پایان یافتم.
به من لبخند بزن...
هنوز آشناست
هرگز لبخند پاک و آشنای تو را از یاد نخواهم برد.
... و تو سراسيمه از راه ميرسی،
در خاموشیِ خيابانهايی که میتوانيم روزی در پيادهروهايش قدم بزنيم، باهم...
خيالي نيست ؛ تو تا ابد گم باش، تا انتهای رسيدن به تو همچنان خواهم ماند.
ميدانم ، تا طلوع صبح زيبای تو فاصلهای نيست...
"تو نزديکتر به من از پيش میشوی.
بی رخ ماه تو من به کجا روانه شم"
"دلم میخواست میدونستی که چقدر خواستنت دوست داشتنيه!!!!!!! ......
من رسيدم تو اما هنوز...
"با يه گل سرخ زوار در رفته توی دست، حيرون خيابونا.
محال نيست،تنهايی ابدي نيست...سکوت کن ، آمدنش نزديک است.
امروز تکرار است و فردا بازتاب امروز
" درست همانند پرينت پریويو و پرينت...
سبز کن مرا ، نيازم را به آفتاب ساده مپندار
هر روز که ميگذرد...بيشتر از پيشتر نگران ميشوم
دلم برای خودم تنگ شده.......
چند روزی ميشه نديدمش
من به تو می اندیشم ...... مرا احساس کن
تمام تنهایی ام را با تو تقسیم میکنم وبی تو من آنها را تنها میگذارم...